| اهااااي!!!كسي اينجاهست؟ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دام..دام..دام...
آدم برفی می نوازد با گلوله برفی می شکند تو دل سرما.. سر می خورد به سوز می زند ته جاده.. ای دل تنها.. روی ماه شب عاشق کز می کند مثل پرنده تو دل ابرا.. او..او..او..می زند به بیابان ..می زند به چرا می زند این غنچه چرا می زند این را؟..
می نشیند دل ماه..آخ آدم برفی..آدم برفی..یاد کوچه..یاد آش..یاد شب...یه روز میاد خدا رو زمین می زند ته دره.. بوم بوم بوم ..یاد یک سیاره ی مال خدا با چند جفت بال پرنده با یک ارره..جای آدم خالی..آخ..
آدم برفی..
برو ماه..
آب شو آدم برفی.. برو رود..
مست کن..
آدم برفی..
...
| لینک نوشته |
س ی س.
هاچین
سحابی!
کامی
وستاره ای
در آغوش زمین..
تنها تو
ستاره!
مست مست
سیب را با تین بنویس
ستاره!
تنها تو
در روشنای گرگین حضورت ذوب می شوم..
در س ی س
چه فرقی می کند؟
با تین
بی تور سینین.
واچین؛
چقدر فاصله هست
از کفر
تا دین؟
درین بلدالامین..
یک پاتو..
ورچین.
| لینک نوشته |
یادم هست.روی دوشت سوارم می کردی دستامو محکم میپیچیدم دور گردنت و شنا می کردیم اون موقع فکر می کردم اونجا که می ریم ته دریاست!
خنده رو زیاد از من دیدی ولی حالا انقدر ماهر شدم که یک موقعهایی خودمم نمی فهمم چه خبرم شده. اون شب اون شعرو گذاشتی که گوش کنم و رفتی از این غرورهای تو منم زیاد دارم خوب می فهمم...نکنه توام گریه کردی..وصف حال بود انتخاب خوبی کردی. تو هنوزم یه گل سرخی توی دستهای کوچک من می بینی منم دارم شاعر می شم!!کاش می دونستی اینجا یه پرندک طلایی هست که هیچکس اینقدر فجیع برای کشتن خودش قد علم نکرده که اون به زندگی نشسته .کاش تو می تونستی صدای جیغشو بشنوی و آروم باشی..کاش می فهمیدی بین عشق و نفرتش چه مرز باریکی هست..
یه شیشه ست که میشه شکستش یا یک طرفش ایستاد.بودن..یا نبودن..!یا٬٬پرواز کردن..جایی فراتر از بودن و..خندیدن.پیچیدن..مثل باد..نه..بی سرزمین تر از باد
| لینک نوشته |
یکدفعه در باز شد صدای زندان را از توی پچپچه ها فهمید صدای اونگه اونگه ای توی گوشش پیچید.طنینش توی آن راهروی سرد باریک دلش را ترساند از ابهام آینده ای تاریک.چشمهایش را بسته بودند و جز پارچه ای سیاه برای عرض تسلیت چیزی نمی دید از توی آن تخلخل جنون آمیز تلو تلو خوران روی گونه اش. هستی اش را ریخته بودند توی چشمهای دخترکی با اونگه اونگه ای وحشی. چه می دانست٬روزی دخترک از توی همین راهرو می دود با موهای پریشان وحشی دنبال تکه های تن او توی راهروی زندان٬ توی هزارتوی پژواک فریادش که یک نه بلند گفت به تمام میله هایی که ایستاده بودند به ردایی کثافت از تقدسی خیالی.
چه می دانست دخترک. عریان می دوید توی آن راهروی سرد٬ با پازلی مقوایی و تکه های بدنی به جا مانده در ته تهای هستی. یک نه بلند گفت به تمام پازل های مقوایی از تکه های بدن هایی واقعی٬ هدیه در دستان تمام دخترکان با اونگه اونگه ای وحشی.
یک نه بلند٬قهقهه ای برای قطعه یخ هایی زمستانی.
| لینک نوشته |
کیوان من هم ستاره شد...بدون صدای تو بدون تو که همیشه شبای یلدا بلندبلند می خوندیش٬
من در تمام این شب یلدا..
تو در تمام این شب یلدا...یه بغضی شدی که منتظر یه تقه واسه ترکیدنه..دیگه منتظر نیست
پ.ن:
ولی یه دستکش خوشگل..از گیلناز...وقتی دستات دارن یخ می زنن..چه حالی می ده
| لینک نوشته |
نیست.
دیگر.
حتی..
اشکی هم.
فقط:
مبهوتی
از این همه٬
تنها.
با لب
خوابی طلایی را
نواختن
نه.
نواختنی
نیست٬نیست
می شوم
در سکون.
نه آهنگ٬
نه فریاد٬
نه اشکی٬
نه هیچ کلامی.
آغوشی
بی
دغدغه
که تمام تنت را
می نوازد
تنها ماءمن
محض
رهایی
تو.
هرچند٬
نیست
می شود
در تو
دیگر
حتی
اشکی هم
در سکون.
ما
یخ
نخواهیم زد.
لبخند.
یک٬
دو٬
سه.
رها.
خیلی ساده است.
فقط
کاش٬
روی یک
رها نمی شدی.
ولی
زیبا افتادی...
خیلی...
همه ی دستها
سمت بال توست...
| لینک نوشته |
شماره آشنا نبود فکر کردم تویی. اعتراف می کنم که دوست داشتم تو باشی تا همه ی آن حرفها٬ همه ی آن حرفها مال تو بود اعتراف می کنم که تو را کشتم و جسدت را انداختم لابلای این کلمه هایی که دارم زندگیشان می کنم. ولی هنوز گرمی دستهایت را حس می کنم.باور کن.دروغ گفتم. خواستم شدنش را امتحان کنم طبق معمول دیدم نمی شود یا نشدنش بیشتر می ارزد.خوشحالم از اینکه..باز نشد. الان درستش می کنم . ببین٬تو مردی و دست من را گرفتی و داریم روی دریا راه می رویم٬می رویم به ته دنیا این بار هر جا تو بگویی دیگر هر جا تو. پس خیالمان راحت است. حالا بیا در نوشته ی من و اگر ممکن است به حرف هایم گوش کن. ببین یک چیزی من را همیشه اذیت می کرد اینکه دقیقا وقتی می خواستم از فکر کردن فرار کنم زیاد حرف می زدم. وقتی می نویسم هم فکر می کنم هم حرف می زنم نوشتن دارد آرامم می کند دنیای خوبی ست.هنوز مثل موقع مدرسه دچار فصل امتحانها می شوم. آخر هفته را درس خواندم. این پلاسما هم چیز خوبی ست من را به بهت علمی می کشاند. ازین نظمهای حاکم و اینها. فیزیک جالب است یک نظم هایی را حاکم می کند توی طبیعت٬و آدم یک جورهایی احساس امنیت می کند توی این فرمول ها. می دانی آخر علم فیزیک انجاست که همه ی قانون های طبیعت را یکجا جمع کند. می گویند معادله های ماکسول دارند یواش یواش این کار را می کنند. این روزها آرام نیستم می دانی که ان شاءالله. ولی امروز توی پلاسما یک فاصله ی حفاظی را درآوردم خیلی آرام شدم نمی دانم چرا اخیرا اینجور بی ربط آرام می شوم. یک دفعه می رسم به ته دنیا مثل تو که تا ته دنیا رسیدی و رفتی یک جایی که دیگر ندیدمت. حوصله ی تلفن کردن به دوستان را هم ندارم.شنیدن ابراز.. های دلتنگی کلافه ام می کند.ولی یکی که زنگ می زند می پرم هوا فقط مشکل اینجاست که طرف نمی فهمد من چقدر بی حوصله شدم. اینها همان حرف های مال تو بود که پای تلفنی که نکردی زدم.تو هم دیگر این قدر گریه نکن. راستی.دلم بارون می خواد.من هیچ وقت روی دریا راه نرفتم.زیر بارون چرا. دیگه...غیر از..یه دونه پنجره هیچ..چی نمیخوام..
| لینک نوشته |
یک:
از بچگی...
یا نطلا اینا خونه ی ما بودن یا ما خونه ی اونا٬ یه کم که دیر می شد(حدود ۱۱ شب!) مامانامون کفری می شدن می اومدن بازی مونو به هم می ریختن بی شرفا! نمی فهمیدن کار جدی داریم انجام می دیم شوخی نداریم! هیچوقت قبل بازی اشتیاق چندانی به دزد و پلیس نداشتم چون بهترین جا واسه ی مخفی شدن زیر زمین بود کابوس دوران بچگی من! ولی بازی که شروع می شد چند تا اکس می ترکوندم دیگه نمی تونستی از اون پایین جمعم کنی..می چسبیدم به همونی که ازش فرار می کردم!..یه بازی هاییم می کردیم انگار اسم نداشت گوشه ها وا می ایستادیم با یارامون جا عوض می کردیم کسی نباید جامونو می گرفت ٬ متاسفانه بیشتر مواقع خاله بازی پیشنهاد من بود! الناز بی وفاام همش بازی رو نصفه رها می کرد اعصاب منو می ریخت بهم... تازه داشتم مامان می شدما..!!
چقدر میل وافری داشتیم به تعریف کردن چیزهای عجیب و غریبی که دیده بودیم خالی بندی البته!مثل تاماز! یه روز صد تا گرگ دوره م کرده بودن!..یه زمانی هم مد شده بود همه حرف جن و پری می زدن. تو دکتر بازی کنجکاویامونو می ریختیم بیرون! نمی فهمیدیم که چی به چیه؟!!
چقدر محبتامون واقعی بود٬چقدر خشممون راست بود. بچه ها چه اتفاق قشنگی ان تو زندگی بزرگا..و آدم وقتی به کودکی خودش فکر می کنه و وقتی دلیل کارای بچگیشو می فهمه ..راستش هیچی هیچ اتفاق خاصی نمی افته فقط یه کم دچار وجد می شه..فکر کردن به بچگی و کشف کردن چیزهای جدید توی بچه هاو..اصل مطلب نیست! اصل مطلب اینجاست که وقتی به اون همه زندگی فکر می کنم٬دلم دوباره همون لحظه هارو نمی خواد..دلم نمیخواد برگردم به گذشته..دلم نمی خواد از نو به دنیا بیام و ازین حرفا..دلم می خواد یه دلیل واقعی محکمی پیدا کنم که مطمئن بشم عمر مفیدمو کردم دیگه بسمه چون بعضی مواقع دچار تهوع شدید و بیماری گشادی مزمن برای ادامه ی حیات می شم! ولی دلیل کافی پیدا نمی شه چون قاعدتا نباید بشه! اون چیزی که می تونه عمر مفیدم رو افزایش بده تئاتره٬ و این که این بچه توی من نمیره(سقط شد اشکال نداره!!) و کسانی باشن که از ته دلشون منو دوست داشته باشن٬ وکسانی باشن که از ته دلم دوستشون داشته باشم..که همه ی اینارو دارم. البته چیزایی هم که می تونه عمر مفیدم رو کاهش بده کم نیستن ولی ازاونجاییکه باید مثل فیلمفارسی ها نتیجه های قشنگ قشنگ بگیریم٬ فرض می کنیم زور اینا بیشتره! ولی تراژدی اینجاست که من می دونم اصولن آخر نوشته هام یه کم بد تموم می شه ولی راستکی٬پس برای اینکه ناراحت نشین مجبورم هی بنویسم که راستشو نگم.از همه چی..از اینکه واقعا آدم خوشبختی هستم با اینکه جمله ای از این کلیشه ای تر نیست!..یه دفعه یادپایانبکت می افتم که با این جمله تموم می شه: نه شجاعت تمام کردنش را داشتم و نه قدرت ادامه دادنش را.
دو:
تپلویم تپلو
صورتم مثل هلو
قد و بالام کوتاهه
چشم و ابروم سیاهه
مامان خوبی دارم
می شینه توی خونه
می بافه دونه دونه
می پوشم خوشگل می شم
مث دسته گل می شم
بعد میام تو منو بخور!
..۲۱ م تموم شد..
| لینک نوشته |
یک:
و تو هستی و همینطور داری توی عکسهای بچگی ام می خندی و من همینجور دلم تنگ تر میشود و روزی هزار بار غروب های زمستان با همه ی جزییاتش با هزار صدا و کلمه و تصویر درست همان شکلی که باید باشد از توی کله ام رد میشود میرود یک جایی بین زمین و آسمان..و آخرین چیزی که از تویش در میاید همین نوشته است و همه ی آن صداها و کلمه ها و تصویرها و زهرمارها توی همین نوشته است همینجا لابلای این حرفها یکجایی که بعضی میفهمند می فهمند جنون نوشتن یعنی چه شهوت تراوش جوهر از خودکار یعنی چه..و تنها این مانده برایم که زل بزنم توی بی تفاوتی نگاه کودکانه ی عکسهایم..با مهربانه های تو..می دانی چقدر دلتنگی هم واژه ی مسخره ای شده برایم؟...
..نگاه تو هم ترک خورده می دانم...دلم یک جایی برای بودن می خواهد..بیا آنجا آنوقت هر چیزی را که خواستی از توی چشم های مرده ام بخوان..چشمها قشنگتر حرف می زنند.....
دو:
..و آن وقت که توی همین خط ها و کلمه ها گیر بیفتی آن وقت که هر کلمه مثل سیخ از توی تنت رد شود و خودش را هی چپ و راست کند برایت...دیگر تمام نا نوشته ها و نا گفته ها و همه ی همین نا کلمه های مسخره از توی تنت پرت می شوند بیرون..رها...وحشی....
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کزان گل کاغذین روید؟...نمیدانم!
سه:
دلم برای..خوبی هایت...برایت تنگ شده...خیلی....گفتی وسیع باش..و تنها..وسر به زیر..وسخت..ببین..من خوبم..تو هم بخند باشه؟دیگه بریم بازی.
ه!..دستهای آدم چه معصومانه گریه می کنن..
| لینک نوشته |
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ی بی همه چيز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشم های ام چو دو كانون شرار
صف تاريكی شب را شكند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ی چشم تو سياه
تو چه آسوده و بی باك خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
...
پوپك ام ! آهوك ام !
چه نشستی غافل ؟
كز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازين دره ی ژرف
جای خميازه ی جادو شده ی غار سياه
پشت آن قله ی پوشيده ز برف
نيست چيزی ، خبری
ور تو را گفتم چيز دگری هست ، نبود
جز فريب دگری
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ی پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه دانی كه چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نيازی ، چه غمی ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم اين نيست ولی
دردم اين است كه من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خويشتن ام
پوپك ام ! آهوكم
تا جنون فاصله ای نيست از اين جا كه من ام
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ی طناز حرير
كه شراری شده ام
پوپك ام ! آهوكم
گرگ هاری شده ام
| لینک نوشته |
